| دهم بهمن ماه جشن سده فرا میرسد |
| ساعت ٤:٢٠ ق.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٧ |
|
به خشنودی اهورا مزدا
بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
هم آن و هم این سنگ گردید خرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ بگفتا فروغی است این ایزدی پرستید باید اگر بخردی شب آمد برافروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده ماندگار بسی باد چون او دگر شهریار آتش سده در این هنگامه برافروخته میشود تا فراموش نکنیم که وارثان نور و روشنایی هستیم تا به یاد داشته باشیم که آتشی که هرگز نمیمیرد در دل ماست.تا به یاد آوریم هوشنگ شاه و دیگرانی را که در گذر این هزاره ها تنها با همازوری توانستند آتش این آفریده ی نیک اهورایی را پاسداری کنند و بر پا دارند. ((درود به تو ای آتش ای برترین آفریده نیک و ستودنی اهورا مزدا)) آتش نیایش آتش سده به پاسداشت آشکاری راز آتش و به فرخندگی نزدیک شدن نوروز و به شادباش گذر 100 روز از زمستان سرد و تاریک بر افروخته میشود. آتش جشن سده باز هم چون سالهای دیگر دهم بهمن ماه برابر با روز مهرایزد و بهمن ماه در هنگامه ای که تنها 50 روز دیگر تا نوروز بر جای است برافروخته میشود. بر افروختنی همراه با آوای اوستا نوای دف بوی عود و کندر هلهله و فریادهای شادمانی و دستهای به هم گره شده ای که یادآور همازوری هستند همان همازوری و همدلی که تا به امروز با وجود فشارها سختی ها تاخت و تازها و تهمتهای ناروا و نا به جا در برابر نا ملایمات واپس ننشسته و هنوز هم به پاست . ((همازور بیم همازور هما اشو بیم)) جشن سده پیشاپیش بر شما خجسته باد. شادزی و مهر افزون و پاینده ایران سربلند هفتهنامهی امرداد |
|
| ساعت ٧:۳٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ |
|
کوروش بزرگ بنیادگذار ایران از این دنیا رفت
کوروش بزرگ بنیاد گذار کشور ایران ، مردی که عموم تاریخ نگاران او را «اندیشمند ، دادگستر و مهربان » توصیف کرده اند در مارس سال 530 پیش از میلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوری ایران درگذشت . وی یازده سال پس از ایجاد دولت واحدی از سه طایفه مهاجر قوم آرین - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پایتخت یک امپراتوری به همان نام) را تصرف و در آنجا در اکتبر سال 539 پیش از میلاد ایجاد امپراتوری مشترک المنافع ایران را اعلام کرده بود. |
|
| پيش از تولد شاه شد |
| ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ |
|
پيش از تولد شاه شد و عربان را به انتقام مهاجرت و تصرف بحرين به ريسمان كشيد هجدهم ژانويه سال 311 ميلادي بحراني كه بر سر مسئله رياست كشور، در ايران پديد آمده بود و كار تصميمگيري هاي دولتي را مختل كرده بود رفع شد. در اين روز بزرگان ايران پس از چند جلسه مذاكره سرانجام تصميم گرفتند كه فرزند به دنيا نيامده شاه متوفا را به شاهي بر گزينند، زيرا كه يك موبد (روحاني زرتشتي) كه پزشكي هم مي دانست پس از مصاحبه با همسر شاه متوفا نظر داده بود كه به احتمال زياد، نوزاد، پسر خواهد بود. پس از اين تصميم که با حضور همسر شاه متوفا گرفته شد نايب السلطنه هم در همان جلسه تعيين گرديد. به اين ترتيب شاپور دوم (ذوالاكتاف) كه از هفده سالگي، خود زمام امور را به دست گرفت تنها پادشاهي است كه دوران سلطنت او بيش از طول عمرش به حساب آمده است. يکي از مسائل دوره «بحران ناشي از امروز و فردا کردن بزرگان بر سر تعيين شاه تازه» آهنگ مهاجرت يك قبيله عرب از صحرا به بحرين و تصرف آنجا از سوي اين عربان بود که لزوم تعيين هرچه زودتر رئيس كشور را ايجاب مي كرد. |
|
| ساعت ۱۱:٥٧ ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ |
|
با درودی دوباره بر شما دوستان گرامی،امروز می خواهم ادامه ی مطلبم را تکمیل کنم. به آنجا رسیدیم که اشوزرتشت توانستند با خرد خویش و اندیشه و گفتار و کردار نیک به وجود خداوند دانا و هستی بخش پی ببرند.از این رو ایشان به شهر خود باز گشتند و مردم را به پرستش خدای یگانه خواندند.(دوستان گرامی این را بدانند که در دین زرتشت یکی از بایستگهای مهم آن دانستن کامل در مورد دین است که متاسفانه زرتشتیان کنونی به این گفته توجه ای زیادی نمی کنند. دیگر آن که به دین و اعقایده مردمان دیگر احترام بگذارد و باورهایشان را مورد تمسخر و بی احترامی قرار ندهد)اشوزرتشت پس از آن که مردم را به راه راست و پرستش خدای یگانه راهنمای نموند.سرانجام اشورزتشت به دست توربراتور (که گفته می شود که ایشان تورانی بوده اند) کشته می شوند.به گفته ی بعضی از مردم مقبری ایشان در مزارشریف است و از این رو آن جا را مزارشریف خواندند.(پس از این رو ما آموختیم که هر انسانی باید از روی خرد خویش راه خویش را بیابد،و دیگر آن که به باورها و اعقایدهای دینی دیگران احترام بگذارد و هیچگاه اندیشه و گفتار و کردار نیک را فراموش نکند و همیشه آن را در زندگی مورد استفاده قرار بدهد) |
|
| زندگی نامه اشوزرتشت |
| ساعت ۱٠:٢٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ |
|
زندگی نامه اشوزرتشت با درود فراوان خدمت شما دوستان اهورایی و ایران دوست ،در این قسمت می خواهم مطلب کوتاهی در مورد کودکی زرتشت یا(اشوزرتشت که ما زرتشتیان ایشان را اینگونه بر زبان می آوریم)توضیح دهم که در دوران دبستان و راهنمایی از آموزگار گرامی ام آموختم. اشوزرتشت(اشو=پاک و زرتشت =دارندهی شتر زرد) در سنین کودکی بسیار کودکی کنجکاو بوده اند و همیشه از پدر و مادرشان سوالهای گوناگون و دینی آن زمان را می پرسیدن تا این که مادرشان دو تن از روحانیون آن زمان را که كَرپَنان نام داشت اند را به نزد خود می خوانند تا به سوالهای اشوزرتشت جواب دهند.اشوزرتشت سوال هایی دینی آن زمان گه(بت پرستی) بوده است میپرسند که آنها حتی به یکی از سوالها نتوانست اند جواب دهند و این اتفاق خشم آنها را برافروخت و خواستار بیرون راندن آنها از شهر شدند اما با عذرخواهی مادر و پدر اشوزرتشت این کار متوقف می شودواما اشوزرتشت باز به پرسشهای خویش ادامه می دهند و علمهای دوران خویش مانند اختر شناسی، کشاورزی...را نزد پدر و مادر خویش می آموزند.اما هیچگاه هیچ کسی نمی توانست به سوالهای ایشان جواب بدهند. ایشان در سن ۲۰ سالگی از محل زندگی خویش دور می شوند و به مدت ۱۰ سال به سمت طبیعت رو می آورند و در مورد گیتی ژرف می اندیشند و سر انجام به راز آفرینش پی می برند و جواب همه ی پرسشهای خویش را در اهورامزدا می یابند که به معنای هستی بخش دانا است.(توجه داشته باشید که ایشان هیچگاه نگفته اند که او با خداوند صحبت کرده است حتی ایشان در کتاب خویش(گاتاها)که به صورت سرود آمده است. همواره اشوزرتشت با خداوند صحبت(نیایش) می کنند) سر انجام اشوزرتشت در سن ۳۰ سالگی تصمیم به آگاه سازی مردم به یگتا پرستی می گیرند. ادامه دارد.... |
|
| آریوبرزن |
| ساعت ٧:٤۳ ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ |
![]() ![]() آريو برزن 233 سال پيش در روز 21 مرداد، آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشي دفاع مردانه و شهادتجویانه خود را بر عليه دشمن مهاجم و ويرانگر يعني اسکندر مقدوني آغاز کرد. دويست سال بود كه كوروش بزرگ سلسله باشکوه و متمدن هخامنشي را بنياد گذاشته بود. دويست سال بود كه كشور ما نيرومندترين و صلح جوترین كشور جهان به شمار مي رفت. تخت جمشيد با عظمت و شكوه خيره كننده اش مركز فرمانروايي اين سرزمين پهناور بود. در ميان اين همه شكوه و جلال ناگاه تندبادي سهمگين از سوي باختر وزيدن گرفت. اسكندر، مردي شهرت طلب، از سرزمين مقدونيه قدم بر خاك پاک ايران گذاشت و با لشكري بيكران به سوي قلب كشور ما رو آورد. اميدها به يك باره به نوميدي گراييد. آيا بايد به همين سادگي اجازه داد تا بيگانگان سرزمين مارا لگدكوب سم اسبان خود سازند؟ هرگز! هرگز! ميهن دوستان تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن پايداري خواهند كرد. اسكندر گجسته با سپاه فراوان خود بخشی از خاك ايران را درنور ديده بود و به سوي تخت جمشيد پيش مي آمد. براي ورود به فارس او و لشكريانش مي بايست از گذرگاهي تنگ در ميان كوه هاي سر به فلك كشيده بگذرند. از اين رو آريو برزن، سردار دلاور ايراني، تنها چاره را آن دانسته بود كه در اين گذرگاه راه را بر اسكندر و سپاه بيكران او بگيرد. آفتاب تازه تاريكي شب را زدوده بود كه آريوبرزن، برپشت اسبي زيبا و نيرومند سپاه خود را از پشت كوه به سوي بلندترين نقطه آن به پيش راند. اسب سردار، با يال هاي فرو ريخته و دم برافراشته پيش از اسب هاي ديگر، سوار خود را به بالا مي كشيد، هر چند گامي كه برمي داشت، بادي در بيني مي افكند، نفس را به تندي بيرون مي داد و سر را بالا مي كشيد و اين چنين آشفتگي و بي تابي خود را آشكار مي ساخت. گويي او نيز از سر انجام نا گوار اما پرشكوه و سرفرازانه سوار خود آگاه است. وقتي آريوبرزن و همراهان به بالاي كوه رسيدند، سپاهيان اسكندر وارد گذرگاه شده بودند. در اين هنگام آريوبرزن فرمان داد تا سربازانش همزمان با تیرباران سنگ هاي بزرگ را از بالاي كوه به پايين در غلتانند. در اين هنگام يكي از اسيران جنگي كه در سرزميني بيگانه گرفتار شده بود و تاریخنگاران نامش را لیبانی نوشتهاند، به اسكندر پيغام داد كه من پيش از این، به اين سرزمين آمده ام و به اوضاع اين نواحي آگاهي دارم. راهي مي شناسم كه سپاه تو را به بالاي كوه مي رساند. آيا بايد تسليم شد و چيرگي دشمن را بر خان و مان ديد و ذلت و خفت را به جان خريد يا جنگيد و خاك میهن را از خون خود گلگون كرد؟ دليران جان به کف ايران راه دوم را برگزيدند. آنان نه تنها تسليم نشدند، بلكه نبردي كردند كه پس از دوهزار و سيصد سال هنوز خاطره ي آن در يادها باقي است. نبرد دلاوران ايراني شگفت آور بود. حتي آنان كه سلاح نداشتند به سپاه دشمن حمله مي كردند و مي كشتند و كشته مي شدند. آريوبرزن با معدودي سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهي بسيار از آنان را به خاك افكند و با اينكه بسياري از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقهي سپاه دشمن را بشكافد. او مي خواست زودتر از دشمن خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. در اينجا آريوبرزن، اين سردار شجاع، بي باكانه بر دشمن حمله كرد. خود، خواهر و سپاهيانش چندان جنگيدند كه همگي كشته شدند و نموداري از شجاعت و از جان گذشتگي در راه ميهن را براي آيندگان به يادگار گذاشتند.
نام و راهشان جاودانه باد. |
|
| ساعت ٦:٥٥ ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ |
|
خانواده زرتشت در شهر ري از پدري بنام "فراهيم روا " و مادري بنام " فِرِنو" دختري بدنيا آمد كه او را " دُغدو " ناميدند . اين دختر از آغاز جواني بناي ناسازگاري را با آداب و رسوم مردم پيرامونش نهاد تا بدانجا كه گروهي به خشم آمده و كمر به آزارش بستند . از اينرو بناچار دغدو و مادرش فِرنو از ري خارج گشته و به خانواده پيترسب پناه بردند . پس از چندي اين دختر با يكي از پسران پَيترسب كه پوروشَسب نام داشت ازدواج كرد و از آنها پسري بدنيا آمد كه او را زرتشت ناميدند . البته گروهي بر اين گمانند كه نام اصلي زرتشت سَپَنتمان به معني سپيدترين بوده و بعد از رسيدن به پيامبري نام زرتشت را كه به معناي روشنايي زرين است بر خود نهاده است . و نيز برخي كلمه زرتشت را از دو واژه زرث به معني زرد و زال و پير و ديگري اوشتر كه همان شتر است دانسته و به معني دارنده شتر زرد يا شتر پير ترجمه كرده اند . اين نام نيز با توجه به نامهاي آنزمان عجيب نيست زيرا هميشه اسامي كودكان يك اجتماع تابع حوادث ، آرزوها و خواستههاي مردم آن اجتماع است . زرتشت زماني پا به گيتي نهاد كه دارنده شتر و اسب ثروتمندان اجتماع به شمار ميرفتند و اين يكي از آرزوهاي هر پدر و مادري بود كه بچههايش ثروتمند گردند . بنا به عقيده اين گروه سِپَنتمان يا اِسپنتَمان نام جد نهم اشوزرتش است كه اوستا آن وخشور را از خاندان وي ميخواند . بعلاوه زرتشت و بخصوص دخترش پوروچيستا از خاندان "هيتچسب " ( جد چهارم زرتشت ) نيز خوانده ميشوند . فرزندان زرتشت بنا به روايات ، زرتشت داراي سه پسر با نامهاي " ايسَد واستَر " ، " اُروَتَدنَر " و " خورشيد چهر " بوده كه هر يك از اين پسران بعدها به ترتيب به سرپرستي سه گروه از مردم آن زمان يعني روحانيون ، كشاورزان و سپاهيان برگزيده شدند . همچنين از " تريتي " ، " فرين " و " پوروچيستا" نيز به عنوان دختران اشوزرتشت ياد شده كه بهجز پوروچيستا كوچكترين دختر زرتشت از ديگران در " گاتها " نشاني نيست برگزيده شدن زرتشت دريسناي 29 از نياز اجتماع و برگزيده شدن زرتشت در قالب يك نمايشنامه الهي بدين گونه سخن رفته است : در آن جايگاه پريشان و سراسر از كشتار و تباهي روان آفرينش ( نماينده معنوي جهان) بر ميدارد : پروردگارا روان آفرينش بدرگاه تو گله مند است . براي چه مرا بيافريدي ؟ چه كسي مرا كالبد هستي بخشيد ؟ خشم و ستيز ، چپاول و غارت ، و گستاخي و تجاوز همه جا را فرا گرفته . مرا جز تو پشت و پناهي نيست . از اينروي نجات بخشي را كه بتواند مرا از اين تنگنا رهايي بخشد به من نشان ده . آنگاه اهورامزدا در كنه راستي و درستي مي انديشد كه چه كسي بايستي برانگيخته شود تا اين ظلم و ستم را برچيند و راستي و آيين مردمي را در جهان آشفته و پربيداد برقرار كند . بي شك اين رهبر بايد بي آزار ، مهربان و نيروندترين فرد در ميان مردمان بوده و خواستار راستي و درستي باشد . اهورامزدا با نيروي وهومن ( نيك انديشي خود ) او را مي يابد . و به پيامبري بر مي گزيند و گزينش زرتشت را به روان آفرينش بشارت مي دهد و مي گويد : يگانه كسي كه به دستورهاي مزدا گوش فرا داد و من او را خوب ميشناسم همانا زرتشت اسپنتمان است . تنها اوست كه خواستار آموزش آيين راستي و سرودهاي ستايش مزداست ، بهمين انگيزه او را شيوايي بيان خواهيم بخشيد . ولي روان آفرينش درست زرتشت را نميشناسد و از اين گزينش خشنود نگشته و بانگ بر ميآورد : آيا من بايد بدون چون و چرا پشتيبانيِ شخص ناتواني را قبول كرده و به سخنان او گوش فرا دهم ؟ به راستي مرا آرزوي شهريار نيرومند و توانايي بود . آيا چه وقت چنين كسي براي ياريم بپا خواهد خواست و با بازوان نيرومند خود مرا حمايت خواهد كرد . ليكن در قسمت بعد ميبينيم كه روان آفرينش از خروش افتاده و رهبري زرتشت را ميپذيرد و ميگويد : اي اهورامزدا به زرتشت و پيروانش نيروي معنوي و توانايي بخش و اي وهومن ( نيك انديشي مزدا ) تو نيز به زرتشت نيروي انديشه و هوش و خرد سرشار ارزاني دار تا در پرتو آن به جهانيان آرامش و آسايش بخشد . اي داناي بزرگ ، ما همه او را برگزيدهترينِ آفرينش و شايستهترين فرزند تو دانسته و به رهبري خويش ميپذيريم . به اين ترتيب زرتشت برگزيده ميشود و اجتماع او را به رهبري خويش ميپذيرد . با نگرشي درست به شرحي كه گذشت در مييابيم كه در اين نمايشنامه الهي تمام مسايلي كه درباره پيدايش اديان و سير تكاملي آنها در گفتار پيش مورد بررسي قرار گرفت نمايان شده است . يعني ابتدا روان افرينش كه نماينده مردمان و به بيان ديگر بازگو كننده نياز اجتماع است خواسته خود را مطرح ميكند . فردي در ميان اجتماع با نيروي وهومن ( نيك انديشي مزدا داده ) اين نياز را در مييابد و با استقبال از راستي و درستي براي راهنمايي مردم برگزيده ميشود ولي اجتماع به آساني او را نميپذيرد ( به بخشي كه روان آفرينش بانگ بر مي آورد توجه كنيد ) . ولي بعد چون او را برآورنده خواستههاي نهايي خود مييابد به دستورهايش گردن نهاده و پيروزي و سربلندي او را خواستار ميشود . آرياها - پيشوايان ديني در ابتدا بين آرينها به سبب سادگي آيين ، پيشوا و رهبر ديني وجود نداشت و تمام مراسم به وسيله رئيس خانواده برگزار ميشد . ولي چون رفته رفته اين مراسم زيادتر و مشكلتر گرديدند در بين آنها افرادي بنام كَرپان يا كَرپَن پيدا شدند و انجام اين مراسم را به عهده گرفتند و راهبر مردم در راه شناخت خدايان گرديدند . ولي با گذشت زمان كرپانها نيرو و تواني يافته و بنام هديه و قرباني براي خدايان از دارايي مردم هر چه بيشتر سود ميجستند و روز به روز مردم را نسبت به آن خدايان دروغين بيشتر بيمناك كرده و بدينوسيله انديشه و تخيل مردم را در چنگ داشتند . آرياها - دين زرتشت براي شناخت ارزش رهبري يك پيامبر نخست بايد اجتماع او را از ديدكاه تمدن و آيين مورد بررسي و كاوش قرار داد و با باريك بيني دگرگونيهايي را كه فلسفه و دستورهاي او در آن اجتماع پديد آورده نگريست . از اينرو در اين گفتار كوشش ميكنيم كه به شرح كوتاهي درباره زندگي و تاريخ و آداب و رسوم نژاد آرين و چگونگي اجتماع ايران در زمان زرتشت بپردازيم تا روشنگر ارزش رهبري زرتشت در اجتماع ايرا آن زمان باشد . آريا يكي از نژادهاي شايسته جهان است كه بنيان مردمان بسياري از كشورها ( برخي از كشورهاي اروپايي ، ايران ، و هندوستان ) به خانوادههاي نخستين اين نژاد ميرسد . درباره بنگاه اوليه آرينها آگاهي ما بسيار ناچيز است ولي برابر با نوشتههاي اوستا و « وِدا» ميدانيم كه اين نژاد در بخشي از جنوب روسيه ( ايرانويج ) مسكن داشته و از آنجا مهاجرت خود را به جنوب آغاز كرده است . علل مهاجرت اين نژراد گفتگوهاي بسياري را در بين دانشمندان برانگيخته كه در ميان آنها سه دليل بيشتر مورد پذيرش است : ا : ايرانويج به سبب در بر داشتن چراگاههاي سر سبز توجه بوميان پيرامونش را به خود جلب كرده و با ورود آنها جا براي زندگي آرينها و چراي حيوانات تنگ گرديده است . 2 : آرينها پيوسته مورد آزار و فشار شديد بوميان ساكن در سرزمينهاي شمالي ايرانويج قرار داشته و ادامه اين فشارها آنها را به ترك سرزمين خود واداشته است . 3 : هواي ايرانويج رفته رفته به سردي گراييده و با ايجاد يخبندانهاي درازمدت چراگاهها و سبزه زارهاي آنها نابود شدند . از اينرو آرينها براي كشاورزي و سير كردن چهارپايان خود به سرزمينهاي جنوبي كه هواي معتدلتري داشتند رهسپار شدند . بههر صورت اين افراد مسكن اوليه خود را ترك كرده و بهسوي آسياي مركزي روان شدند و از هند تا اروپا پراكنده گرديدند . از اينرو به اين نژاد نژاد هند و اروپايي و به گروهي از آنها كه در ايران و هندوستان منزل كردند هند و ايراني گفته ميشود كه در اينجا بررسي مهاجرت و چگونگي زندگي نژاد هند و ايراني و بهويژه گروه ايراني مورد توجه ماست . اين گروه ( هند و ايراني ) در آغاز داراي يك زبان بوده و در فرهنگ ، آداب و رسوم و شيوه پرستش ، يكسان بودند اما از همان آغاز مهاجرت پراكنده گرديده و پس از گذشت ساليان دراز گروهي در ايران و دستهاي در هندوستان مسكن گزيدند . درباره نفوذ ايرانيان به فلات ايران بايد گفت كه ابتدا اين مردم بهصورت دستهها و گروههايي بسيار كوچك وارد اين سرزمين شدند و ميان بوميان فلات پخش گردند . ولي پس از چندي اين مهاجرت به شكل مداوم ادامه يافت و اينبار هر گروه در سرزميني از فلات ايران جاي گرفتند . در اوستا از 16 شهر بزرگ ياد ميشود كه نخستين آنها سرزمين ايرانويج است كه گمان ميرود قوم آريا از آنجا آغاز مهاجرت نموده است . پس از آن سرزمينهايي مانند مرو ، نيشابور ، هرات ، كابل ، توس ، گرگان ، ري ، شاهرود و چند جاي ديگر نام برده شده كه به باور بعضي از دانشمندان گروههاي آرين در اين سرزمينها جاي گرفته و نام گروه خود را به آنها دادهاند .
|
|
| ساعت ٦:۳٥ ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ |
|
اعلاميه حقوق بشر كورش بزرگ و مقايسه آن با اعلاميه هاي پيشين "منم كورش" شاه شاهان ،شاه نيرومند ،شاه بابل ،شاه سوم واكد ،شاه چهار مملكت،پسر كمبوجيه شاه بزرگ،شاه شهرانشان ،نواده كورش ،شاه بزرگ ،شاه شهرانشان ،از اعقاب چيش پش شاه بزرگ ،شاه شهرانشان ،از شاخه سلطنت جاودانه كه سلسله اش مورد مهر خدايان و حكومتش به دلها نزديك است . هنگامي كه من بي جنگ و ستيز وارد بابل شدم ،همه مردم قدوم مرا با شادماني پذيرفتند . مردوك دلهاي نجيب مردم بابل را متوجه من كرد، زيرا من اورا محترم و گرامي داشتم .لشكر بزرگ من به آرامي وارد بابل شد . نگذاشتم آسيب و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد . اوضاع داخلي بابل و اماكن مقدسه آن قلب مرا تكان داد . فرمان دادم كه همه مردم درپرستش خداي خود آزاد باشند و بي دينان آنان را نيازارند . فرمان دادم كه هيچ يك از خانه هاي مردم خراب نشود . فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند . اهالي اين محل ها را جمع كردم و خانه هاي آنها را كه خراب كرده بودند از نو ساختم و خدايان سوم راكد را بي آسيب به قلعه هاي آنها به گونه اي كه قلبشان را خرسند دارد باز گردانيدم . صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم .... براي آنكه دريافت اينگونه رفتارها آسانترشود و نيز سنجشي با اعلاميه كورش بزرگ انجام گيرد ،براي نمونه ( از ميان چندين كتيبه برجاي مانده ) سه كتيبه را كه از كشور گشايان آن روزگار بر جاي مانده است مي آورم . آسورنازيربال پادشاه آسور (سال 884 ق.م ) ميگويد : بفرموده آشور وايشتار خدايان بزرگ كه حاميان من هستند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر گينابو حمله بردم و آن را به ضرب يك شست تصرف كردم – 600 نفر از جنگيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم . سه هزار اسير را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم تا به گروگاني رود . كاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم و از آنجا به شهر طلا روان شدم . مردم اين شهر از در عجز و الحاح در نيامدند و تسليم من نشدند . لاجرم به شهرستان يورش بردم و آن را گشودم . سه هزار نفر را از دم تيغ گذراندم بسياري ديگر را در آتش كباب كردم . اسراي بيشمار را دست و انگشت و گوش و بيني بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم . از اجساد كشتگان پشته ها ساختم و سرهاي بريده را بر تاكهاي شهر آويختم . بلي ،مشاهده ميكنيد كه آسورنا زيربال مردمان را ميكشد و آنها را به تاك ها مي آويزد .ولي كورش خود تاكي بود كه بر جهان سايه انداخت و مردم را درپناه گرفت . در كتيبه آسورباني پال (سال 645 ق.م ) ميخوانيم : "خاك شهر شوستان و شهر ما داكتو و شهرهاي ديگر را به آشور كشيدم . درمدت يك ماه و يك روز كشور ايلام را با تمامي عرض آن جارو كردم . اين مملكت را از عبور حشم و از نغمات موسيقي بي نصيب ساختم . به درندگان و ماران و جانوران كوير اجازه دادم كه آن را سراسر فرا گيرند " . نبوكد نصر پادشاه بابل ( سال 556 ق.م) در كتيبه اش نبشته است : " فرمان دادم كه صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشكنند . با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم . هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم . خانه را چنان كوفتم كه ديگر بانك زنده اي ا ز آنها بر نخيزد ". همان قدر كه درجهان خبر سقوط بابل ، مركز بزرگترين و نيرومند ترين و غني ترين امپراطوري ها ، عجيب و بهت آور بود ، روش و سياستي را كه كورش پس از فتح شهر پيش گرفت و به تمامي بابل و همه مردم آن امان داد شگفت انگيز تر بود . سردار فاتح وارد شهر شد ، اما نه مانند فرماندهان فاتح پيش از خود كه با يك شكوه فريبنده اهريمني ، به شهرها قدم ميگذاشتند ، بلكه با يك جلال و بزرگي و شكوه آسماني . نه فرمان قتل عام داد ، نه آتش به خانه اي انداخت ، نه پوست كند ، نه پسر و دختري را سوزاند ، نه چشم و زبان در آورد و نه قلم پا شكست . آرامش و صلح و آزادي عنايت فرمود ، و فرمود تا پرستشگاه ها را بسازند و اسيران را از تنگناي زندان آزاد كنند . با خود شادي به همراه آورد و باورش انسانيت بود .همانگونه که اشوزرتشت به پیروانش فرموده بود.کوروش مرد بزرگی بود که تا آخرعمر اندیشیه نیک،گفتار نیک وکردار نیک همان شعار زرتشت پاک که مردم را به راه راست هدایت می کرد فراموش نکرد. -----------------------------------------------------------------------------
روزي كه شهر بيشاپور Bishapoor ساخته شد به گزارش كرونيكلهاي جهان (روزشمار رويدادهاي مهم ملل جهان در طول زمان)، شهر بيشاپور در منطقه كازرون 24 نوامبر سال 266 ميلادي تكميل شد. كار ساختن اين شهر كه به تصميم شاپور يكم، شاه ساساني وقت ساخته شد نزديك به شش سال طول كشيد. در ساختن اين شهر هم از اسيران رومي استفاده شد. ارتش ايران به فرماندهي شاپور يكم در سال 260 در ناحيه «ادسا (امروز: ارفا = اورفا)» در شرق فرات (جنوب تركيه امروز) ------------------------------------------------------------------------------------------
|
|
| بابك خرمدین |
| ساعت ٤:٢٩ ق.ظ روز شنبه ۳ آذر ،۱۳۸٦ |
|
بابك خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان در برابر تجاوز بیگانه گذری بر زندگی شگفت انگیز و میهن پرستانه بابك خرمدين
خَرَّم در زبان پارسي هر چيزي است كه خوشي و شادي و لذت را براي انسان فراهم آورَد. اينكه بهار و باغ و بوستان را خُرَّم گوئيم به اين دليل است كه مايهي شادي و نشاطاند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّمدين، و بصورت امروزينش دينِ خُرَّم بمعناي ديني است كه در کنار انسان ساز بودنش مايهي شادي و خوشي مردمان شود . تعريف دين به اين مفهوم در جايجاي گاتاي زرتشت آمده است، مؤلف كتاب البدء والتاريخ درباره پيروان زرتشت ميگويند: هرچه انسان خرمي بيشتري بطلبد اندوه اهريمن بيشتر ميشود و اهريمن بيشتر درصدد جنگيدن با انسان برميآيد ؛ و در تعريف عقايد خرمدينان مينويسد كه آنها هرچه باعث شادي و لذت باشد و طبيعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زياني به كسي نرساند را مباح ميدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .
معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری – عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟ بابك از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش حسن بود. جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما نام جنبش خرمدينان برخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد كه هدفش براندازي نهائي سلطهي عرب - برقراري مساوات انساني در ايران - تأمين خوشيي براي همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مينويسد كه ايرانيان ازنظر وسعت ممالك و فزوني نيرو برهمهي ملتها برتري داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب كه نزد آنها دونپايهترين قوم جهان بود برآنها مسلط گرديد اين امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصيبتي تحملنشدني روبرو يافتند، و برآن شدند كه با راههاي مختلف به جنگ با اعراب برخيزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسيس، بابك و ديگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند مركز فعاليت بابك در آذربايجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگي از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهايش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از ميان بردن سلطهي اربابانِ عرب بود كه نزديك به دوقرن مردم ایران را تاراج ميكردند. قبايل عرب همراه با فتوحات عربي به درون آذربايجان و دیگر شهرهای ایران سرازير شدند. بلاذري دربارهي سرازير شدنِ عربها به آذربايجان در زمان عثمان و امام علي، مينويسد بسياري از عشاير عرب از بصره وكوفه و شام به آذربايجان سرازير شدند و هرگروهي برهرچه از زمين توانست دست يافت و مصادره كرد، و بعضيشان زمينهائي را از عجمها خريدند و روستاهائي نيز به اين عشاير واگذار شد، و مردم اين روستاها به مُزارعينِ اينها تبديل شدند . آغاز نهضت بابك در ایران را سال ١٩٤خ ذكر كردهاند. در مدت كوتاهي سراسر روستائيان نيمهي غربي ايران و جنوب ایران به نهضت خرمدينان پيوستند. طبري مينويسد كه مردم روستاهاي نواحي اصفهان و همدان و ماهسپيدان و مهرگانكدك و جز اينها نيز به دين خرمدينان درآمدند . نخستين درگيري ناكامِ سپاهيان دولت عباسي و بابك درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شكست سپاه عباسي ميدهد. دومين درگيري ناكامِ سپاه عباسي و بابك درسال ٢٠٠خ بود كه بخش اعظم سپاهيان عباسي را بابك در غربِ ايران- نزديكيهاي همدان- كشتار كرد. اعزام نيروهاي عباسي به جنگ بابك درسراسر سالهاي ٢٠٠- ٢٠٦خ تكرار شد و هربار از بابك شكست يافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجستهي دولتِ عباسي به قتل رسيدند؛ و يك فرمانده برجسته نيز شكست يافته فرار كرد. در سال ٢٠٦خ يك افسر برجستهي عرب با سِمَتِ والي آذربايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش نهاده شد تا بهكار بابك پايان دهد. اين مرد نزديك به دوسال با بابك درگير بود، و در خردادماه ٢٠٨خ دركنار روستاي بهشتاباد كشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند خليفهي عباسي در اواسط تابستان ٢١٢خ چندين لشكر به غرب ايران فرستاد، كه به گزارش طبري شصت هزار تن از روستائيان ناحيهي همدان را قتل عام كردند، ولي بابك توانست شكستهاي سختي بر اين نيروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شكست به بغداد برگرداند. به دنبال اين شكستها، خليفه تصميم گرفت كه امر مقابله با بابك را به يك افسرِ مانوي مذهبِ نومسلمان ايراني معروف به افشين ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشين چندي پيش براي سركوب شورشهاي مصر اعزام شده بود و مأموريتش را به نحوي بسيار پسنديده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خليفه فراخوانده به مقابلهي خرمدينان گسيل كرد. افشين درناحيهي همدان مستقر شد و در غرب و مركزِ ايران از همدان و آذربايجان تا اصفهان و ري، با بزرگان روستاها مذاكراتي انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد كه به ظاهر برآورندهي خواستههاي روستائيان بود . افشين پس ازآنكه اوضاع غرب ايران را در خلال يكسال و نيم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهديد و هداياي نقدي (كه به دهخدايان ميداد) آرام كرد، براي به دام افكندنِ بابك نقشه چيد. كارواني با محمولهي امداد مالي و غذائي از بغداد عازم اردبيل شد تا به دژي كه محل استقرار سپاهيان خليفه بود تحويل دهد. بابك بيخبر از دامي كه افشين برايش چيده بود، تصميم گرفت كه راه را برآن كاروان بربندد و محمولههايش را تصاحب كند. افشين شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن كوس و كَراناي (شيپور جنگي)، در نزديكيهاي دژ موضع گرفت؛ زيرا يقين داشت كه بابك براي تصرف دژ خواهد آمد. بابك ابتدا يك قرارگاه كوچكِ سپاهيان خليفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را كشت، آنگاه به كنار دژ رفته به افرادش استراحت داد كه روز ديگر به دژ حمله كنند. دراين هنگام افشين براو شبيخون زد. گويا همهي افرادي كه همراه بابك بودند كشته شدند، ولي بابك جان سالم ماند (زمستان سال ٢١٤خ). افشين پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با كلانترانِ روستاها كار پراكنده كردن بقاياي هواداران روستائي بابك در ایران را دنبال كند . از اوائل سال ٢١٥خ منطقهي نفوذ بابك كه سابقا به همدان و اصفهان و ري ميرسيد، ازحد مناطق كوهستاني هشتادسر در آذربايجان فراتر نميرفت. افشين پس از برگزاري مراسم نوروز و سيزده بهدر براي حمله به بابك آماده شد. نخستين حملهي او به هشتادسر با شكست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههاي اين سال چندين حمله به هشتادسر صورت گرفت كه همه ناكام ماند. داستان اين نبردها را طبري با استفاده از آرشيو گزارشهاي كتبي به تفصيل دقيقي درحجم حدود ٣٠ صفحه ذكر كرده است كه همه خبر از رشادتهاي بيمانندِ بابك و يارانش ميدهد . در بهار سال ٢١٦خ سپاه امدادي خليفه با سي ميليون درهم كمك مالي به بَرزَند رسيد؛ و افشين حملاتش به بابك را ازسر گرفت. افشين ابتدا به كلانرود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خويش خندق كشيد. به زودي يك لشكر بابك تحت فرمان آذين- برادرِ بابك- به سوي كلانرود حركت كرد. نبرد سپاهيان افشين و بابك در يكي ازدرههاي تنگ كوهستاني درگرفت، كه تفاصيل آنرا طبري ذكر كرده ولي نتيجهي آن را معلوم نميدارد. ازآنجا كه اين تفاصيل از روي سند كتبي گزارش افشين نوشته شده، ميتوان پنداشت كه افشين اين بار نيز با شكست مواجه شده ولي شكست خود را در نامهاش منعكس نكرده باشد. دراين ميان لشكرهاي امدادي پيوسته از بغداد ميرسيد. افشين پيشروي آهسته در گذرگاههاي كوهستاني به سوي قرارگاه بابك را ادامه داد. او بر هركدام از گذرگاههاي استراتژيك دست مييافت دژي بنا ميكرد و پيرامونش را خندقي ميكشيد و لشكري درآن ميگماشت تا تحركات احتمالي روستائيان منطقه را زير نظر بگيرد. بدين ترتيب افشين به قرارگاه بابك در منطقهي بذ در کلیبر نزديك شد. ازاين به بعد نام بخاراخدا از فئودالهاي بزرگِ ايرانيتبارِ سغد بعنوان يكي از فرماندهان برجستهي سپاه افشين به ميان ميآيد. استقرار افشين برفراز يكي از بلنديهاي مشرف بر بذ دركنار رودرود ماهها بطول انجاميد. بابك دستهجات مسلحش را به گذرگاههاي كوهستاني ميفرستاد تا دستهجات افشين را به دام افكنند، و خودش در قرارگاهش در برابر ديدگان افشين موضع گرفته بود و همهروزه جشن شادي برپا ميكرد و افرادش ناي و دهل ميكوفتند و پايكوبي ميكردند و سرود ميخواندند و افشين خائن به ایران را به استهزاء ميگرفتند. دريكي از روزها بابك مقاديري خيار و سبزيجات و هندوانه براي افشين هديه فرستاد و به او پيام داد كه ميبينم شما جز كُماچ و شوربا چيز ديگري براي خوردن نداريد؛ دلم برايتان ميسوزد و اميدوارم اين هدايا دلتان را نيز نسبت به ما نرم كند . افشين كه ميدانست هدف بابك ازاين كار برآورد نيروي او باشد سردستهي اين مأموران را با گروهي از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و ديگر خندقها را بازديد كند و خبرش را براي بابك ببرد، شايد بابك دست از مقاومت برداشته و تسليم شود . در شهريورماه ٢١٦خ و زماني كه روستائيان سرگرم كار در مزارع و باغستانها بودند، حملهي افشين به شهر بذ (مركز بابك) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشين به نزديكي بذ رسيد و بابك فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پيام داد كه چنانچه او تعهد بسپارد كه به وي و مردانش آسيب نرسد، شهر را به او تسليم خواهد كرد. افشين پاسخ مساعد داد و بابك شخصا از دژ بيرون آمد تا با افشين مذاكره كند. افشين نيز وقتي دانست كه بابك درحال نزديك شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابك و افشين در فاصلهئي ازهم قرار گرفتند كه ميتوانستند صداي يكديگر را بشنوند، بابك به او گفت: حاضرم كه تسليم شوم ولي مهلت ميخواهم كه خود را آماده كنم. افشين گفت: چندبار به تو گفتم كه بيا و تسليم شو، ولي قبول نكردي. اكنون نيز دير نيست، اگر امروز تسليم شوي بهتر از فردا است. بابك گفت: من تصميم خودم را گرفتهام و تسليم ميشوم؛ ولي بايد تعهدنامهي كتبي خليفه را برايم بياوري تا اطمينان يابم كه چنانچه تسليم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندي نخواهد رسيد. افشين به او قول داد كه چنين خواهد كرد . ولي بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتي كه بابك با افشين درحال مذاكره بود و به افسرانش پيام فرستاده بود كه دست از نبرد بكشند تا به ظاهر با افشين به نتيجه برسد، تيپهاي سپاه افشين وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افكندند و شهر را ويران کردند . گروهي به فراز كاخ بابك رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههاي بسياري در كوچهها در حركت بودند وآتش به خانهها ميافكندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابك رسید و سریعا محل مذاكره را ترك كرده به شهر برگشت شايد بتواند شهر را نجات دهد. ولي دير شده بود. كشتار و تخريب و نفرتافكني و آتشزني تا پايان روز ادامه يافت، كليهي مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانوادهي بابك دستگير شده به نزد افشين فرستاده شدند. درپايان روز كه سپاه افشين به خندقشان برگشتند، بابك و مرداني كه همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از ديدن ويرانيها از شهر رفته در درهئي دركنار هشتادسر مخفي شدند. روز ديگر نيز به روال همانروز تخريب و آتشزني ازسر گرفته شد و اين كار تا سه روز ادامه داشت تا شهر بهكلي سوخت و اثري ازآبادي برجا نماند . افشين به همهي كلانتران روستاهاي اطراف، ازجمله به ديرها و كليساهاي مسيحيان كه در همسايگي آذربايجان درخاك ارمنستان بودند نامه نوشت كه هرجا از بابك خبري به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نيكو دريافت كنند. بابك با دوبرادرش و مادر و همسرش گلاندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. كساني به افشين خبر دادند كه بابك و چندتن از يارانش در يك درهي پردرخت وگياه درمرز آذربايجان وارمنستان مخفي است. افشين برگرداگرد آن دره دستهجات مسلح مستقر كرد تا از هرراهي كه بيرون آيد دستگيرش كنند. او ضمنا اماننامهي خليفه را كه ميگفت درآن روزها رسيده به افرادِ بابك كه اسيرش بودند نشان داد، و به يكي از برادرانِ بابك و چندتني از كسانش كه اجبارا تسليم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم كه به اين زودي نامهي خليفه برسد، و اكنون كه رسيده است صلاح را درآن ميدانم كه براي بابك بفرستم. او ازآنها خواست كه نامه را برداشته براي بابك ببرند و راضيش كنند كه بيايد و خود را تسليم كند. آنها گفتند كه محال است بابك تن به تسليم دهد؛ زيرا كاري كه نميبايست اتفاق ميافتاد اكنون اتفاق افتاده و جائي براي آشتي باقي نمانده است. افشين گفت: اگر اينرا برايش ببريد او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابك حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابك نامهئي همراه اينها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد كه اينها با اماننامهي خليفه به نزدش آمدهاند و او صلاح را درآن ميداند كه وي خود را تسليم كند . چون فرستادگان به نزد بابك رسيدند بابك به آنها و به پسرش كه نامه به وي نوشته بود دشنام داد و گفت اگر اين جوان پسر من بود بايد مردانه ميمُرد نه اينكه خودش را به دشمن تسليم ميكرد . به آن دونفر نيز گفت كه شما اگر مرد بوديد نبايد اكنون زنده ميبوديد تا پيام دشمن را به من برسانيد؛ زيرا مردن در مردي بهتر است از لذتِ زندگي چهلساله در نامردي . سپس يكي ازآنها را دردم كشت و ديگري را با همان اماننامهي خليفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو كه حيف ازنام من كه برتواست. اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه كنم . بعد ازآن بابك دريكي از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوي ارمنستان به راه افتاد. افراد افشين كه از بالا نگهباني ميدادند آنها را ديده تعقيب كردند. بابك و همراهانش به چشمهساري رسيدند و ازاسب پياده شدند تا استراحت و تجديد نيرو كنند و غذائي بخورند. افراد تعقيبكننده برآن بودند كه بابك را غافلگير كنند، ولي هنوز به نزد بابك نرسيده بودند كه بابك وجودشان را احساس كرده خود را برروي اسب افكند و ازجا درپريد. سواران تعقيبش كردند. زن و مادر و يك برادر بابك دستگير شدند. بابك وارد خاك ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به يك مزرعه رفت كه چيزي بخرد. سرانِ آن روستا نيز مثل ديگر روستاها پيام افشين را دريافته بودند، و ميدانستند كه اگر بابك را تحويل دهند جائزه دريافت خواهند كرد. يكي از كشاورزان با ديدن بابك كه رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبي نيكو بود وشمشيري زرين حمايل كرده بود، گمان كرد كه او شايد بابك باشد. لذا خبر به كشيش روستا برد. كشيش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابك رساند كه درحال غذا خوردن بود. او به بابك تعظيم كرده دستش را بوسيده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو ميخواهم كه به مهماني به خانهام بيائي. دراين روستا و اطراف آن همهي كشيشها دوستدار توهستند و اگر با ما باشي آسيبي به تو نخواهد رسيد . بابك كه خسته و درمانده بود، فريب احترامها و وعدههاي كشيش را خورد و همراه او وارد خانهاش شد. كشيش از همانجا شخصی را به نزد افشين فرستاد تا به وي اطلاع دهند كه بابك درخانهي اواست. افشين يكي از افرادش را به نزد كشيش فرستاد تا بابك را شناسائي كند و نسبت به درستي پيام كشيش اطلاع يابد. كشيش به فرستادهي بابك رخت طباخان پوشاند، و وقتي آن مرد سيني غذا را براي بابك و كشيش برد بابك ازكشيش پرسيد: اين مرد كيست؟ كشيش گفت: ايراني است و مدتي پيشتر مسيحي شده و به ما پيوسته در اينجا زندگي ميكند. بابك با مرد حرف زد و پرسيد اگر مسيحي شده چه ضرورتي داشته كه اينجا باشد. مرد گفت: من از اينجا زن گرفتهام. بابك به شوخي گفت: ازمردي پرسيدند ازكجائي؟ گفت: ازآنجا كه زن گرفتهام . روزي كه قرار بود بابك را وارد برزند (اقامتگاه افشين) كنند، افشين مردم شهر و بسياري از مردم روستاهاي دور و نزديك را در ميدانِ بزرگي در بيرون شهر در دوسو گرد آورد و ميانشان فاصلهي كافي گذاشت تا بابك بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند كه كارِ بابك تمام است. ساعتي كه بابك را در زنجيرهاي گران از ميان دوصفِ مردم ميگذراندند، شيون زنان وكودكان بلند شد كه براي رهبر محبوبشان ميگريستند و برسر وسينه ميزدند. افشين با صداي بلند خطاب به زنهاي شيونكننده گفت: مگر شما نبوديد كه ميگفتيد بابك را دوست نداريد؟ زنان با شيون جواب دادند: او اميد ما بود و هرچه ميكرد براي ما ميكرد . برادر بابك نيز مثل بابك نزد يكي از كشيشان پنهان شده بود. ويرا نيز آن كشيش به مأموران افشين تحويل داد . بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه ويرا سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همهي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند . ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد. چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت: وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهرهام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهرهام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود . به این ترتیب دستها و پاهاي بابك را بریدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبهي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشهي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد .
آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) : تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد. نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت .من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد . من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند .مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود : "پاینده ایران "
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است . اعدام بابك چنان واقعهي مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبهي بابك یعنی چوبهي دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد . برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبري مينويسد كه وقتي دژخيمْ دستها و پاهاي برادر بابك را ميبُريد، او نه واكنشي از خودش بروز ميداد و نه فريادي برميآورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند . بدين ترتيب كار بابك پس از ٢٢ سال پيروزي پيدرپي و وارد آوردن شش شكست بزرگ بر ششتا از بهترين فرماندهان ارتش عباسي، و پس از اميدهاي فراواني كه روستائيان ايران به او بسته بودند، با توطئهي نمايندهي عيسا مسيح و یک شاهزاده خائن ایرانی به پايان رسيد . تاريخ بداند كه مدعيان توليت دين در هردين و مذهبي دشمن تودههاي تحت ستم و همدست زورمندانند، و اين امر منحصر به متوليان يك دين خاص نيست، بلكه كشيشان مسيحي نيز با همهي مدعاهائي كه ارائه ميكنند . امروزه ایرانیان آزاده از 10 تا 13 تیر ماه هر سال بر قلعه سر به فلک کشیده این سردار بزرگ گرد هم می آیند و مراسم زادروزش را گرامی می دارند . مردم ایران از شهرهای مختلف راهی کلیبر در شمال اهر می شوند . متاسفانه عده ای از ضد ایرانیان متحجر و وطن فروش نیز از این گردهم آیی ملی سو استفاده میکنند و با برافراشتن پرچمهای ترکیه و جمهوری آران ( آذربایجان ) سعی به انحراف کشیدن این یابود میکنند . این افراد که به پان ترکیسم مشهور هستند باقی مانده سید جعفر پیشه وری گجستک هستند که با امکانات روسهای متجاوز سعی در متلاشی کردن ایران داشت . به همین منظور همه ساله سپاه پاسداران دورادور کل این مراسم را تحت کنترل خود دارند . پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی , برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است نام سایت:پایگاه تاریخ و تمدن ایران کهن آدرس سایت:http://www.ariarman.com/index.html |
|
| ساعت ۱٠:٢٧ ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ |
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|











